
کنار سنگی به دنیا آمدممادرم از آتش بودماه پدرمقبیله در کمرگاه کوه جنازهها را به خدایان تقدیم میکردو خورشید را کنار اسب سر میبریدبوی کندر و نعلیاجوج و ماجوجنام جن،از ما بهتران بودبه خدای قبیله خدمت میکردو در اولین بلوغ من نقش زن داشتمن ایستاده بودم کنار سدر کهنسالو اندوه برف بر شانهی درخت را میشمردمدور آتش میچرخیدمو عاشق تو بودمبرگها میخواستند به جاهایی از تو بچسبندمن خونم را کنار رودخانه یکبار با زغنها عوض کردم و ماهی شدمرییس قبیله هم عاشق تو بوداز هزار سال پیش اینجا هر کس که زیباست دشمن استبوی...
ادامه مطلب